تبليغاتX
دو خط شعر

دو خط شعر

وگه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز هست و خود ناچیز

داها سني سئومه يه جم - عليرضا قاسم زاده -دهدار

ديدَه رگين دوشدوم اليندن
داها ، سه ني سِئومي يه جه م
نه لَـر- چَكـميشـم ديـلنـدن
داها ، سه ني سئومي يه جه م
يولدون اوچـان قـانـاتيـمي
 ايتيـر ميشـه م نـَجـاتـيـمـي
 دگيشسه مـده حـيـاتـيـمي
 داها ، سه ني سئومي يه جه م
حسرت قالارسان سَه سيمه
بــو، آلاولـي ، نـفـسي مه
دئـديـم عشقي ، هوسي مه
داها ، سه ني سئومي يه جه م
ايـاق يـاليـن گَلـَه سه نده
باشيوا كُول - اَلـَه سـه نده
 ايلان تكين ،  مَه له سه نده
 داها ، سه ني ، سئومي يه جه م
 قارا چيچه ك- تكين سولسام
آغلار- بولوت كيمين  دولسام
دونـيـا- واركَن منـده اولسام
 داها ، سه ني سئومي يه جه م
 قـانـدالاقا - تـاغـيـل ســام دا
قـايـغـي لاردا، بـوغول سـام دا
 مين يول اُولوب دوغول سام دا
داها ، سه ني سئومي يه جه م
داغ داشلاري- دَلـه سـه نـده
گوز ياشلارين - چيله سـه نـده
منـدن اوتـرو  ، اولـه سـه نـده
 داها ، سه ني سئومي يه جه م
آه چَكيرم ، قـان آغـلـيـرام
 قـارا- بـاغريمي داغـليـرام
 ايچه ريمده ، هـي چاغليرام
 داها ، سه ني سئومي يه جه م
»دهداري« قورتاردي نازين
 اولـورَم قـبـريـمـي قـازيـن
 باش داشيمدا- بـونـو يـازيـن
 داها ، سه ني سئومي يه جه م
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط شعردوست  | 

بهانه (رضا منصرف صاحب امتياز و مدير مسئول آواي ماكو)

بیا دلم به گريه ها تو را بهانه كرده است              سرود رفتن تو را به لب ترانه كرده است

چنان نشسته بر دلم محبت نگاه تو              كه قطره های اشك را در آن روانه كرده است

كرم نما و بر دل فسرده ام ، نظر بكن           كه بی تو آتش درون ، به سر زبانه كرده است

بيا فروغ ماه تو ، به جان من رمق دهد        كه از جنون عشق تو ، به غم كرانه كرده است

به روزگار نغمه ها ، به وصل بوی زلف تو             دو ديده و كمان تو ، مرا نشانه كرده است

مرا ببر به لحظه های آرزوی وصلمان           و گرنه شدت از جنون ، گذر به خانه كرده است

عزيز دلربای من ، از اين سفر حذر نما           كه عشق ناتمام ما ، كنون جوانه كرده است

بيا از اين قضا گذر (رضا) به خود نظر فكن      بدان كه مقصدی دگر ، به ما زمانه كرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط شعردوست  | 

دوست دارم - پل الوار

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط شعردوست  | 

تمنا ( مریم حیدرزاده )

در حادثه بهاری چشمانت
در سایه ارغوانی مژگانت
بگذار که جا بماند این روح غریب
در بین اشاره های بی پایانت

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

خسته (فروغ فرخزاد)

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
او یک زن ساده لوح عادی بود
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمیرانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

آیینه شکسته (فروغ فرخ زاد)

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

دعوت (فروغ فرخزاد)

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

از یاد رفته (فروغ فرخزاد)

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

فریادی و دیگر هیچ (احمد شاملو)

فریادی و دیگر هیچ

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا سر یاس بتواند نهاد.

*****

بر بستر سبزه ها خفته ایم

با یقین سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بستر سبزه ها

با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم

*****

اما یاس آنچنان توناست

که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !

فریادی

و دیگر

هیچ !

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

غزلی در نتوانستن (احمد شاملو)

دستهای گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

*****

رنگ ها در رنگ ها دویده،

ای مسیح مادر ، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

*****

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

یاد یک روز (فروغ فرخ زاد)

خفته بودیم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمی میخزید
روی کشی های ایوان دست نور
سایه هامان را شتابان میکشید
موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز کنده بود
گرد ما گویی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود
دوستت دارم خموش خسته جان
باز هم لغزید بر لبهای من
لیک گویی در سکوت نیمروز
گم شد از بیحاصلی آوای من
ناله کردم : آفتاب ...ای آفتاب
بر گل خشکیده ای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب
در خطوط چهره اش نا گه خزید
سایه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان او
آه ... کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا میشدیم
کاش با خورشید می آمیختیم
کاش همرنگ افقها می شدیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

قصه ای در شب (فروغ فرخ زاد)

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
می خرامد شب در میان شهر خواب آلود
خانه ها با روشنایی های رویایی
یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود
ناودانها ناله ها سر داده در ظلمت
در خروش از ضربه های دلکش باران
می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
نور محوی از پی فانوس شبگردان
دست زیبایی دری میگشاید نرم
میدود در کوچه برق چشم تبداری
کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
بانگ پای رهرو از پشت دیواری
باد از ره میرسد عریان و عطر آلود
خیس باران میکشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان
ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز
چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که ایا کیست دلدارش ؟
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش
کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دود آلود پنداری
بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟
وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟
پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟
با که در خلوت به مستی قصه میگوید ؟
تیرگیها را به دنبال چه میکاوم
پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟
در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟
نه ... دگر هرگز نمی اید بدیدارم
پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی خشک میبندد
مرده ای گویی درون حفره ی گوری
بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

ناشناس (فروغ فرخزاد)

بر پرده های در هم امیال سر کشم
نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت
شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
لغزید گرد پیکر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من
شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
هر لحظه کام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

دختر که نمی خندد (رویا زرین)

دختر که نمی خندد
دوچرخه ؟ نه جانم
دختر کنار مادرش شبیه درس ش بنشیند
و آش رشته هم بزند
و خیره شود آن قدر
به رد گرگر و خکستر
که صورتش از فرط غصه
گل بیاندازد
ش ش ش
دختر که گریه نمی کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  | 

نه (احمدرضا احمدی)

حاشا و ابدا
که مرا دلگیری
از آسمان نیست
این سرشت ابر است که ببارد
اگر نبارد
مرا راستی ادامه ی عمر چگونه است
ابر نمی بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلی به یاد مانده است
که برای تو بخوانم
ایستاده بودم که بهار شد
و غزل را بیاد آوردم
خواندم
تو مرده بودی
حاشا و ابدا
که نه تو را بیاد دارم
غزل را بیاد دارم
ابیاتش شباهت به قصیده دارد


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط مجنون تنهای عاشق  |